تبليغاتX
آینه های دردار
ادبیات داستانی و نمایشی

واقعي ترين رئاليسم

 

مي خواستم يه طرح جدید بزنم . گرسنه ام بود و دستم به قلم نمي رفت . يه سري خطوط درهم و برهم توي ذهنم چرخ مي زد و نمي تونستم به هم ربطشون بدم . يه نخ سيگار روشن كردم و با بي حوصلگي كاغذ و مداد رو برداشتم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 14:14  توسط مهدی حاصل پور  | 

روز هشتم و هفته بعدش

 

داشتم فكر مي كردم اگه من يه تيكه از اونم ، پس مي تونم يه كارائي انجام بدم كه مثل اون باشم . پس با يه برنامه ريزي دقيق شروع كردم ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/05/28ساعت 13:23  توسط مهدی حاصل پور  | 

 

 پاک ذات !

 

 

با دوستهام رفته بودیم گردش . یه جای سر سبز و پر از گل و درخت . جایی که هر آدم بی احساسی رو هم سر شوق می آره . حسابی گرم صحبت و و خنده بودیم که پیرمردی نظرم رو به خودش جلب کرد . اون میون گلها مشغول چیدن بود و با وسواس و احتیاط گلهایی رو دسته می کرد و متناسب با رنگهاشون اونها رو کنار هم می گذاشت .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/16ساعت 15:16  توسط مهدی حاصل پور  | 

 

 

 

 

غلت شكوه و شكوفه ، من و دكتر و مداد زردم

 

بر اساس شعري نمايشي از زنده ياد حسين پناهي

 

 

 

كاراكترها

مرد

شكوه

دكتر

شكوفه

 

( صحنه مي تواند يك اتاق باشد كه در قسمتي يك ميز و وسايل نوشتاري ، در قسمتي ديگر يك تخت خواب و يك رختخواب روي زمين پهن شده ، بدون هيچ پنجره اي . روي ديوار تصويرهايي از حسين پناهي ، نيچه ، صادق هدايت و ديگران مي تواند باشد . صحنه هيچ محل ورود و خروجي ندارد . توضيحات صحنه بر اساس برداشت كارگردان نوشته مي شود . شكوه مي تواند در صحنه حضور داشته باشد . بعضي از حرفهاي مرد نيز مي تواند تنها صدا باشد . )

( مرد در صحنه تنهاست . مي نويسد و پاره مي كند . سردرگمي هم امانش را بريده . نزاع بر سر نوشتن و سردرگمي ادامه پيدا مي كند . تا سردرگمي بر او غالب مي شود . سرش را در دست مي گيرد و حالتي تشنجي به او دست مي دهد . صدايي او را به خود مي آورد )

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/27ساعت 14:15  توسط مهدی حاصل پور  | 

افسانه

 

به خاطر تكراريه تجربه به هم ريخته بودم . دوست داشتم قدم بزنم و فكركنم . به اينكه آدم چقدر بايد احمق باشه كه ... نمي دونستم چي داره مي شه .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/02/13ساعت 17:21  توسط مهدی حاصل پور  | 

 

مانيفست

 

مي دونستم دروغه . هميشه همين حرفهاي تكراري . هميشه همين چرنديات . همه حرفهاشو وقتي مي زد يه لبخند مليح هم پشتش مي گذاشت و من مجبور بودم با سر و يا با حرف تصديقش كنم .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 14:18  توسط مهدی حاصل پور  | 

پدر سگهاي بافطرت

 

پيرمرد هنوز داشت روي جدول وسط خيابون راه مي رفت . گه گاهي پاچه گشاد و پاره شلوارش زير پاش گير مي كرد و مي خواست زمين بخوره ، ولي گاهی با باز كردن دستاش كه از گرسنگي و سرما به سينه اش چسبونده بود ، تعادلش رو حفظ مي كرد .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/16ساعت 14:0  توسط مهدی حاصل پور  | 

 

(1)

توي زايشگاه بچه هايي كه تازه به دنيا اومده بودن راحت خواب بودن . يكي از اونها كه با فهم بود آروم بيدار شد .  با خودش فكر كرد : اينجا كجاست ؟  نگاهي به اطرافش انداخت و با ديدن بقيه بچه ها از خودش پرسيد : اينا كين ؟  يه لحظه شكمش قار و قور كرد .  نمي دونست بايد چيكاركنه . از گرسنگي ، بي اختيار شروع کرد به گريه كردن . با صداي گريه اون ، يكي از بچه ها كه حوصله نداشت بيدار شد و بی دلیل گريه اش گرفت . با گريه اون دوتا بقيه هم بيدار شدن و زدن زير گريه.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/12/18ساعت 14:38  توسط مهدی حاصل پور  | 

شاپرکپسرك شاپرك رو توي قفس شيشه اي انداخته بود و هر روز قصه ماهي سياه كوچولو رو براش مي خوند و اون تا حالا هزار بار قصه رو شنيده بود . پسرك وقتي كه قصه رو مي خوند ، پنجره رو كه گلها و شاپركها توي اون ديده مي شدن به شاپرك نشون مي داد . شاپرك دلش مي خواست در قفس باز بشه و بتونه به طرف پنجره بره و تاوي گلها با شاپركهاي ديگه براي خودش گردش كنه .يه روز با تمام قدرت خودشو به ديواره قفس مي زد تا بتونه نجات پيدا كنه . پسرك با خرسندي و خونسردي در قفس رو باز كرد و شاپرك خودشو بيرون انداخت . شاپرك سريع پرواز مي كرد تا به پنجره برسه . پسرك هم اون رو تماشا مي كرد . شاپرك هر چه به پنجره نزديكتر مي شد ، سريعتر پرواز مي كرد تا اينكه محكم به تابلوي نقاشي كه گلها و شاپركها توش داخلش بودن خورد و روي زمين افتاد . پسرك با خوشحالي اونو از روي زمين برداشت وبا سنجاق كنار شاپركهاي ديگه به تابلو زد .

+ نوشته شده در  شنبه 1387/12/17ساعت 17:44  توسط مهدی حاصل پور  |